تبليغاتX
نژاد آریـــــا
   آمدم و تو را شناختم ،با همه ی کوچکی ام.تو مرا بزرگ کردی،با همه ی بزرگی ات مرا اشرف مخلوقات نامیدی .دلم لرزید دلم بزرگ شد و جوانه زد.شمیم غنچه های نورسیده ی حضورت را حتی فرشته ها در دلم حس می کردند.آمدم و تو بار امانت را بر دوشم گذاشتی،فرشته ها ترسیدند و شیطان خندید،که تو گفتی بار امانت را به آسمان و زمین و کوه ها عرضه کردیم،اما از پذیرش آن ترسیدند،انسان،بار امانت را پذیرفت.البته به دنبالش هم اضافه کردی که این انسان ستمگر و نادان است«کانه ظلوماً جهولاً»من به اندازه ی دانه های سرخ و بی تاب انار دلم ستمگر بودم و نادان،و آن روز نفهمیدم که چرا شیطان،به من می خندد.تو مرا آفریدی بشری از گل و نگران نبودم،من تو را داشتم  تو را که همیشه با من بودی . تویی که دوستم داری.تویی که به قول خودت «اگر می فهمیدم که چقدر به بازگشت من به سوی تو،و به دیدار من مشتاقی،از شوق در دم جان می سپردم.»من بار امانت تو را بر دوش می کشیدم و ظلم می کردم.بار امانت تو را داشتم و از تو دور و دور تر می شدم.بار امانت تو را روی شانه هایم حس می کردم و صدای قلبم را نمی شنیدم،اما تو اینجا بودی،تو و فرشته هایت.تو مرا جانشین خودت کردی،جانشین خودت بر روی زمین«انی جاعل فی الارض خلیفة» و من غافل بودم... غافل بودم اما دلم دور نبود دلم در هیاهوی گمگشتگی ام صدای تو را می شنید و به خود می لرزید.تو مرا بهتر از خودم نوشته بودی با قلبی که برای من بود و با عشق تو درآمیخته.ما می آییم و می رویم و تو می مانی با یک حقیقت بزرگ، و یک علامت سوال برای فرشته ها و پاسخ تو که من چیزی را می دانم  که شما نمی دانید.ما می آییم و می رویم و انسان همچنان بار امانت را بر دوش دارد.

ما می آییم و می رویم و تو،فقط تو می مانی.

                                                                                 مرضیه عابدینی


ضیافت سبز

   لحظه به لحظه که می گذرد، بویی می آید ،بوی مهربانی،بوی میزبانی که عاشقانه منتظر حضور میهمان هایش است.آری بود رمضان است...ماه خدا،ماه ولادت کریم اهل بیت(ع)،ماه شب های قدر ماه امن یجیب گفتن ها و ماه ضربت خوردن یگانه خلیفه ی عادل.ماهی،که همه ی ما عاشقانه و از ته دل زندگی می کنیم.ماهی،که دیگر دروغ نمی گوییم و به ریش هم نمی خندیم.پیشاپیش آمدن این ماه عزیز را به تمامی دوستان آریایی تبریک و شادباش می گویم.امید است به عزت صاحب همین ماه نهایت بهره رابریم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 14:15: به قلم یه آریایی |


مرد جوان در آستانه ی پایان تحصیلات دانشگاهی بود.چند ماهی می شد که چشمش به دنبال یک اتومبیل داخل نمایشگاه بود.می دانست که پدرش از عهده ی خرید آن برمی آید.مرد جوان آن چه را که می خواست به پدرش گفت.روز پایان تحصیلات،اندک اندک از راه می رسید.مرد جوان منتظر بود تا نشانه هایی از تمایل پدرش را نسبت به خواسته اش ببیند.سرانجام روز موعود،پدر پسرش را به نزد خویش فراخواند‌، و به او گفت از داشتن چنین فرزند خوبی به خود می بالد و خیلی دوستش دارد.سپس یک جعبه را که به زیبای آراسته شده بود،به پسرش داد.مرد جوان کمی دلسرد شد.او جعبه را باز کرد و چشمش به یک جلد قرآن با جلد چرمی خورد که نام او روی آن طلاکوب شده بود مرد جوان صدای خود را به روی پدرش بلند کرد و گفت با این همه ثروتی که داری فقط یک قرآن به من می دهی؟

سپس با عصبانیت خانه را ترک کرد و قرآن را هم با خودش نبرد.چند سال گذشت مرد جوان در این سال ها رابطه ی خود را با پدرش قطع کرده بود،اما همواره به این می اندیشید که روزی به دیدن پدرش برود.تا این که پیامی به او رسید که از مرگ پدر خبر می داد.او همچنین دریافت که پدرش همه دارایی خود را برای او به ارث گذاشته است.مرد جوان به سرعت به خانه ی پدرش رفت.تا ترتیب کارها را بدهد.هنگامی که قدم به خانه گذاشت،ناگهان قلبش مالامال،از اندوه و پشیمانی شد.او همان طور که چشمش به دنبال وصیت نامه ی پدرش بود،چشمش به همان قرآنی خورد که پدرش به عنوان هدیه ی موفقیت به او داده بود.مرد جوان در حالی که اشک می ریخت قرآن را از جلد درآورد.ناگاه کلیدی از بین آن به پایین افتاد.به همراه کلید،برچسبی بود،که نام فروشنده اتومبیل بر روی آن نوشته شده بود.همان اتومبیلی که او سال ها قبل آرزوی آن را داشت.تاریخ برچسب مربوط به روز پایان تحصیلات او بود،و این جمله روی آن آمده بود«پول آن کامل پرداخت شد


راستی تا بی حال چه قدر در برابر دیگران دست رد به سینه ی خواسته ها و نیازهایمان زده ایم؟فقط به خاطر این که از راهی وارد نشده اند که ما توقع داشته ایم.


زیرا من یک زن هستم...

پسر کوچک از مادرش پرسید چرا گریه میکنی؟

مادرش به او گفت:زیرا من یک زن هستم.

پسر بچه گفت:من نمی فهمم

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟

پدرش تنها توانست به او بگوید:تمام زن ها برای همه چیز گریه می کنند.پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند.

بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمین بود که خدا جواب را می داند.

او از خدا پرسید:خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند.

خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد.من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آنها بزرگ شدند تونایی تحمل بی اعتنایی آنه را نیز داشته باشد.

به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی کند.

به او عشقش دادم که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشدحتی اگر آنها به او آسیبی برسانند به او توانایی دادم که شوهرش رادوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد.

همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد و به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را می آزماید

 به او این توان رادادم که تمامی این مشکلات را حل کرده  و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد.

این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده ی اوست.

در هر زمان که به آن ها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیل نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.

خدا گفت:«میبینی پسرم! زیبایی یک زن در لباس هایی که می پوشد و در ظاهر او نیست در شیوه ی آرایش موهایش نیست بلکه زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است.

زیرا چشمان او دریچه ی روح و قلب اوست؛جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 1:15: به قلم یه آریایی |


پیرزن در خواب به خدا گفت:خدایا من خیلی تنها هستم.آیا مهمان خانه ی من می شوی؟

ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد،با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد،رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتطر ماند. چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد.پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیزن دوباره در را باز کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت.نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده،پس با عجله به سوی در دوید. در را بازکرد ولی این بار زن فقیری پشت در بود. زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد و با ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت: خدایا، مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی؟

جواب آمد که خدا سه بار به خانه ات آمد و تو هر سه بار در را به روی او بستی!

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 1:55: به قلم یه آریایی |


 سلام

قبل از هر چیز می خوام از طرف خودم،پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی رو به تمامی هموطنان عزیز و آریایی و همچنین اقلیت های موجود تبریک بگم.

حقیقتش چند وقتیه که اصلا دل و دماغ نوشتن پست گذاشتن ندارم،اصلا طوری شده بود که نمی خواستم براتون عیدانه بذارم.اما یه دفعه یاد این سخن افتادم که می گه:

((اگه از ته دل بخواین و دعا کنین،دعاتون سر چهار سفره هست که برآورده میشه.

1)سفره ی افطار 2)سفره ی عزای امام حسین(ع) 3)سفره ی عقد و بالاخره 4)سفره ی هفت سین. ))

گفتم پست جدیدمو بذارم تا بگم منو سایر نژاد آریایی ها رو دعا کنین...(تو رو خدا فراموشم نکنین ،خیلی محتاج دعاتون هستم)

راستی از اونجایی که نمی خواستم پستم بی محتوا باشه،تاریخچه ی نوروز،آداب و رسوم،گرامی داشت نوروز به همراه کلی مخلفات نوروزی دیگه توی ادامه مطلب نوشتم.

حتما بخونبن،کلی وقت گداشتم ها...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 22:43: به قلم یه آریایی |


چارلز اسپنسر چاپلین سال۱۸۸۹ در یکی از محله های شلوغ لندن به دنیا آمد.او در سال های زندگی اش دهها فیلم با مضامین طنز ساخت که در عمده ی آن ها به عنوان بازیگر،تهیه کننده،کارگردان،آهنگساز و فیلمبردار فعالیت داشت.لایم لایت،جویندگان طلا،عصر جدید،ولگرد،پسر بچه،دیکتاتور بزرگ،روشنی های شهر و...از مهمترین آثار این نابغه ی سینما به شمار می آیند.او در زمانی که در اوج موفقيت بود با اونااونيل ازدواج کرد و از او صاحب ۷ یا ۸ بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برد. چندين سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 ژرالدين دخترم: اينجا شب است،يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، به زحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو خيلي دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند. تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" مي رقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی،آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی،برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 22:20: به قلم یه آریایی |